تبلیغات
قلب شکسته

قلب شکسته
خدایا به هر که دوست تر میداری بیاموز دوست داشتن از عشق برتر است........
نویسندگان
نظر سنجی
حالا که من رفتم دانشگاه شما چه احساسی دارید؟






 
داستان عاشقانه,عشق ابدی,عشق,عاشقانه

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست . . . !



طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 00:35 ] [ Arash ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
من آرش هستم 18 ساله و ساکن تهران
امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد و با نظر های خوبتون بتونین به من توی هرچه بهتر شدن این وبلاگ کمک کنید
برای تبادل لینک با همه ی عزیزانی که علاقه مند تبادل لینک با من هستند هم آماده ام
خوش باشید...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
بک لینک فا